در رثای درگذشت استاد حسن انصاری (امرو هیچستانی)// پشت آن سبیل جز مهر نبود

admin 1399-06-11 ۰
در رثای درگذشت استاد حسن انصاری (امرو هیچستانی)// پشت آن سبیل جز مهر نبود

رضا معتمد

در نخستین سال‌های دهه‌ی هفتاد خورشیدی، انتشار هفته‌نامه‌ی آیینه‌ی جنوب با همان هشت صفحه‌ی سیاه و سفید و چاپ نه‌چندان با کیفیت با کاغذ قطع«آ۳» یک اتفاق بزرگ فرهنگی بود برای استان ما. استانی که در طول بیش از یک دهه بعد از انقلاب، هنوز مطبوعه‌ای پایدار و دارای مجوز را در خود ندیده بود. اتفاق مهم‌تر برای امثال من آن بود که سردبیری بخش ادبی این نشریه با چهره‌ای شاخص به‌نام منوچهر آتشی بود که اگرچه او را تا آن روز ندیده بودم اما با جایگاهش در ادبیات معاصر ایران آشنایی داشتم. باری یک روز از همان ماه‌های نخست انتشار آیینه‌ی جنوب، در پایین‌دست صفحه‌ی ادبی‌اش چشمم به‌شعری افتاد با عنوان «لیلی و مجنون» که زبانی طنزآمیز داشت و نقیضه‌ای بود بر لیلی و مجنون نظامی با همان وزن و در همان بحر شعری. بالای شعر نیز نام شاعر نوشته شده بود: «امرو هیچستانی». معلوم بود که این نام اصلی شاعر نیست و یکی دو سال بعد برایم روشن شد که نام اصلی شاعر حسن انصاری است. هم او که امروز به‌دلیل کرونا جان به‌جان آفرین تسلیم کرد.

امرو هیچستانی تخلص شعری او بود که بعدها خودش به‌مناسبتی گفت منوچهر آتشی به او داده است. چرا؟ شاید به این دلیل که او به‌هیچ جای این دیار تعلق تام نداشت و از سویی متعلق به همه‌ی این‌دیار بود. اگرچه در اصل دشتستانی بود اما به‌اقتضای شغل پدر در جم زاده شده بود، در خورموج تحصیلات متوسطه‌‌اش را به‌پایان برده بود، پس از تحصیلات دانشگاهی، به‌عنوان معلم در دیّر به‌کار گرفته شده بود، بعد به بوشهر آمده بود و سرانجام رحل اقامت در دیار اصلی دشتستان افکنده بود. حدسم این است که منوچهر آتشی که خود نیز اصالتاً دشتستانی بود اما در جابه‌جایی‌های مدام او را هم سرنوشت خویش دیده بود، این تخلص را بدو داده بود.

انتشار منظومه‌ی لیلی و مجنون در آیینه‌ی جنوب یکی از دلایل من برای خرید این هفته‌نامه بود اگر نگویم که دلیل اصلی بود. انصاری یا همان امرو هیچستانی با تبحری تام که برای من ادبیات خوانده، شگفت‌انگیز می‌نمود، داستان خواستگاری مجنون از لیلی را با طنز به‌تصویر می‌کشید. او البته پس از چند هفته وزن شعر را به بحر متقارب (وزن شاهنامه فردوسی) برد و این لطمه‌ای بزرگ به جذابیت شعر او بود و شاید هم سبب ناتمام ماندن منظومه‌ی طنزش.
انصاری را حدود سه سال پس از خواندن منظومه‌اش دیدم. در دبیرستان نواب صفوی بوشهر و در قامت یک همکار هم‌رشته. جوانی سی‌ساله‌ی بلند قامت با سبیلی چشم‌گیر و عینکی با قاب چهارگوش. و نیز با همان خصیصه‌هایی که تقریباً همه‌ی طنزپردازان دارند: آرام، سربه‌زیر و تودار و محجوب که کم حرف می‌زنند اما به‌ناگهان نکته‌ای می‌گویند و همان نکته شلیک خنده‌ی شنوندگان را در پی دارد.

بعدها ما همدیگر را بیشتر دیدیم به‌خصوص بعد از آن که من هفته‌نامه‌ی پیغام را در اواخر دهه‌ی هفتاد انتشار دادم. اوایل دهه‌ی هشتاد بود که از او خواستم ستونی از هفته‌نامه را به‌شعرهایش اختصاص دهیم و با بزرگواری پذیرفت. فکر کنم شروع کار او با منظومه‌ی طنز «رام و سیتا» بود که متأثر از یک سریال پرطرفدار تلویزیونی بود که در آن روزها از تلویزیون پخش می‌شد و موضوعش داستان عشق تاجرزاده‌ای ایرانی به یک دختر هندی بود. انتشار منظومه‌ی او در هفته‌نامه مثل لیلی و مجنون دوام چندانی نداشت‌. اساساً همه‌ی منظومه‌هایی که او در طنز و متأثر از منظومه‌های قدیم فارسی می‌سرود، چندان طولانی و پردوام نبودند و البته قرار هم نبود که این منظومه‌ها که در قالب نقیضه سروده می‌شدند، همچون متن مورد تقلید، طولانی و پردوام باشند.
بعدها او همکاری‌اش را با پیغام با ارسال گاه به گاه اشعارش ادامه داد و بعدتر که به‌طور دائم در برازجان ساکن شد، بیشترین همکاری قلمی‌اش با هفته‌نامه‌ی اتحاد جنوب بود باز هم در قالب منظومه‌های طنز که یکی از آنها «بی‌زن نامه» بود تقلیدی نقیضه‌گون از بیژن نامه و او جز با زبان طنز خوش نبود. گواه پرکار‌ی‌اش در این زمینه دو کتابی است که در فاصله‌ی یک دهه، از او چاپ شد و هر دو، طنزسروده‌های وی‌اند.

طنزهای او گاه برایش دردسر آفرین هم شدند. همین سه چهارسال پیش بود که با من تماس گرفت و گفت که از او به‌خاطر شعر طنزی در اتحاد جنوب شکایت کرده‌اند. می‌خواست بداند که آیا این شکایت محمل قانونی دارد یا خیر.
این‌ها وجه‌ طنزپرداز حسن انصاری بود اما او تنها یک طنزپرداز نبود یک معلم هم بود. معلم موفق ادبیات فارسی. او در تدریسش بسیار جدی و پرمایه بود. در معرفی جایگاه بلندش در تدریس همین بس که سال‌ها معلم ادبیات دبیرستان‌های تیزهوشان و نمونه‌ی برازجان و بوشهر بود و نیز مدرس چیره‌دست ادبیات فارسی برای همکارانش در گروه‌های آموزشی.

چند سال پیش به‌گمانم در جشنواره شعر طنزوک بود که بخشی از آن را به تجلیل از وی اختصاص دادند. بخش مهمی از آن تجلیل، به ستایش دانش‌آموزان پیشینش از وی گذشت. دانش‌آموزانی که اغلب در دانشگاه‌های معتبر کشور یا پزشکی می‌خواندند یا مهندسی. بسیاری از آنها یکی از عوامل اصلی موفقیتشان را حسن انصاری می‌دانستند؛ هم به‌لحاظ شیوه‌ی تدریس و احاطه‌ی علمی‌اش و هم به‌دلیل خوی و خصلت انسانی و دل‌سوزی بی‌حد و مرزش.
معلومم نیست که آیا در این چندروزی که ویروس کرونا او را بر تخت بیمارستان انداخته بود، پزشکی از تربیت شدگان خودش نیز بر بالینش بودند یا نه اما یقین دارم که اکنون در جای جای کشور پزشکانی از دیار بوشهر و دشتستان که روزی در کلاس درس او آموخته‌اند، داغدار معلم خوش‌مشرب خویش‌اند و به مظلومیت مردی فکر می‌کنند که پشت آن سبیل پرهیبتش، جز مهربانی و عشق و جز ادب و آزادگی هیچ نداشت.

یک دیدگاه